موی سفيد یک روز، دختری کوچک، در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزی می کرد نگاه می کرد. ناگهان متوجه چند تار موی سفید، میان موهای مادرش شد. از مادرش پرسید: « مامان! چرا بعضی از موهای شما سفید است؟ ». مادرش گفت: « هر وقت، تو یک کار بد می کنی و باعث ناراحتی من می شوی، یکی از موهایم سفید می شود. » دختر کوچولو کمی فکر کرد و گفت: « حالا فهمیدم چرا همه موهای مامان بزرگ سفید شده است. »
نگاشته شده در ساعت ۱۱:۲۳:۳۳
...................................................................................
هدیه دخترک 7 ساله ای که ژنده پوش و فقیر بود، وقتی می خواست برای عبادت، وارد کلیسائی در یک شهر دور افتاده شود، به خاطر سر و وضعی که داشت اجازه ورود پیدا نکرد. رفت و پشت کلیسا که اتاق کشیش، پشت دیوارش واقع بود نشست و همان طور که اشک می ریخت، با خود زمزمه کرد: « خدایا! چرا من نباید برای عبادت، داخل کلیسا بشوم؟ ». پدر مقدس وقتی این حرفها را شنید، بیرون آمد و دست دخترک را گرفت و با خود به داخل برد و به نگهبانان نیز گفت: « ورود « جنی »، همیشه آزاد است. » البته « جنی »، از این بابت خیلی خوشحال بود؛ اما افسوس می خورد که غیر از خودش، هیچ بچه ای اجازه ورود به آن کلیسا را - فقط به خاطر محیط کوچک کلیسا - ندارد. سالها بعد، هنگامی که « جنی » 11 ساله بود، به خاطر سوء هاضمه مریض شد و مرد. وقتی کشیش مهربان، این موضوع را فهمید، برای مراسم کفن و دفنش به خانه فقیرانه آنها رفت. در همان لحظه، برادر « جنی » یک پاکت را لا به لای لوازم « جنی » پیدا کرد که داخلش 3 دلار و 75 سنت وجود داشت و « جنی » روی آن نوشته بود: « آن قدر پول جمع می کنم که وقتی بزرگ شدم بتوانم آن کلیسا را کمی بزرگتر بسازم که به بچه های فقیر اجازه ورود بدهند. » پدر مقدس چنان تحت تأثیر این نامه قرار گرفت که در یکشنبه بعدی، ماجرا را تعریف کرد و نامه « جنی » را نیز برای حضار خواند. اتفاقا آن روز، یک خبرنگار داخل کلیسا حضور داشت که این ماجرا را در روزنامه چاپ کرد. فردای آن روز، مردی ثروتمند بعد از خواندن ماجرای « جنی »، به کلیسا آمد و 000/2 متر زمین اطراف کلیسا را از صاحبانش خرید و آن را به قیمت 3 دلار و 75 سنت، به کشیش آن کلیسا فروخت. خبرنگار جوان، این ماجرا را نیز چاپ کرد و باعث شد افراد زیادی، به آن جا کمک کنند. امروز پس از 55 سال، آن کلیسا یکی از بزرگترین کلیساهای مکزیک است که سر در آن نوشته شده است: « هدیه « جنی » ».
نگاشته شده در ساعت ۱۱:۱۸:۴۲
...................................................................................
جذابیت، زیبائی نیست! روزی، استاد همراه عده ای از شاگردان، کنار پلی ایستاده بودند و به رودخانه نگاه می کردند. ناگهان از راه دور، کالسکه ای ظاهر شد که در آن، زوجی نشسته بودند. مرد، بسیار خوش هیکل و زیبا بود و بر عکس، زن زشت و بدریخت دیده می شد. اما با وجود این، مرد با نگاهی بسیار عاشقانه به زن می نگریست. یکی از شاگردان طاقت نیاورد و از استاد پرسید: « مگر این دختر، مهره مار همراه دارد که ای پسر زیبا را این چنین، اسیر خود نموده است؟ ». استاد تبسمی کرد و گفت: « این دختر، جذاب است. جذابیت، با زیبائی تفاوت دارد. جذاب بودن یعنی قدرت جاذبه داشتن و چه بسیار هستند زیبارویانی که قدرت دافعه شان، بسیار بیشتر از نیروی جاذبه آنهاست. شما گمان می کنید برای خواستنی بودن، باید زیبا بود. حال آنکه اگر چنین بود، میلیونها زن و مرد در این دنیای بزرگ، بدون یار می ماندند. در حالیکه چنین نیست و آن چه باعث نزدیک شدن دو نفر به یکدیگر می شود، میزان جذابیت آن دو است، نه زیبائی. مطمئن باشید اگر این زن به ظاهر زشت صورت، در بین هزاران دختر پری چهره قرار می گرفت، باز هم به خاطر هنر جاذبه خواستنی که داشت، باز هم مرد خوش چهره، او را برمی گزید. جذابیت، با زیبائی یکی نیست. این را هرگز از یاد مبرید. »
نگاشته شده در ساعت ۰۴:۰۰:۲۸
...................................................................................
پوشش نقره ای جوان ثروتمندی، نزد انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید: « پشت پنجره چه می بینی؟ » - « آدمهائی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. » مرد آئینه بزرگی را به او نشان داد و باز پرسید: « در این آئینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ » - « خودم را می بینم. » - « دیگر دیگران را نمی بینی. آئینه و پنجره، هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند: شیشه؛ اما در آئینه، لایه نازکی از نقره، پشت شیشه قرار گرفته و در آن، چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند؛ اما وقتی از نقره، یعنی ثروت پوشیده می شود، فقط خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشمانت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری. »
نگاشته شده در ساعت ۰۳:۲۴:۴۵
...................................................................................