نوشته روی دیوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در اشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان . مامان؟ وقتی من داشتم تو حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید خط خطی کرد. مادر اهی کشید و فریاد زد حالا تامی کجاست؟ و رفت به اتاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود وقتی مادر او را پیدا کرد سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تموم ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل اشغال. تامی از غصه گریه کرد. 10 دقیقه بعد وقتی مادر داخل اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوست دارم. مادر در حالی که اشک می ریخت به اشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود اورد و ان را دور قلب آویزان کرد. بعد از ان مادر هر روز به پذیرایی می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد.
یاد بگیریم که زود قضاوت نکنیم.
نگاشته شده در ساعت ۰۳:۱۲:۳۸
...................................................................................
رویای پرواز .... در اواخر سال1800 میلادی، یک اسقف سرشناس به تمام قسمت های ایالات متحده سفر کرده و با رهبران دینی و دانشگاهیان به بحث و تبادل نظر می پرداخت. در یکی از توقف هایش،از او دعوت شد تا با چند نفر از رهبران صاحب نام در ضیافت شام شرکت کند. هنگام صرف شام، از اسقف پرسیدند: "فکر می کنید درآینده وضعیت ما چگونه خواهد بود." او بعد از لختی تامل،پاسخ داد: "آینده بسیار تاریک و سرد است. به عقیده من هر آن چه که باید کشف می شد کشف کرده ایم؛ هر آن چه که باید ساخته می شد ساخته ایم؛وهر آن چه که باید اختراع می سد اختراع کرده ایم." یکی از حضار گفت: "اما من فکر می کنم که بشر باید روزی یتد بگیرد مثل پرنده پرواز کند." اسقف جواب داد: "تو دیوانه ای!تنها فرشتگان مستحق پرواز هستند." این را گفت و با عصبانیت هرچه تمام تر از اتاق خارج شد. شاید تعجب کنید: نام خانوادگی اسقف "رایت" بود! سال ها بعد ارویل و ویلبر - پسران این مرد - در لجن زار های بادگیر منطقه ی کیتی هاک رویای پرواز را تحقق بخشیدند.
اصل موفقیت: ما انسان ها در دنیایی بسیار غنی زندگی می کنیم.باید باور تغییر را با آغوش بلز بپذیریم.باورهای جدید و بهتر برای تلنگر زدن به پتانسیل بالای این جهان مورد نیاز هستند. هیچ گاه خود و دیگران را دست کم نگیرید. بقیه،ایده های تان را به مسخره گرفته و به شما می خندند؛ به یقین این شما هستید که سر انجام لبخند پیروزی بر لبانتان می نشیند.......
نگاشته شده در ساعت ۰۱:۳۱:۲۰
...................................................................................
هرکی خودش و افکارشو بهتر می دونه بخونه ؟؟؟.... سگ دانا .... روزی سگ دانایی از کنار گربه ها گذشت.اما چون به آنها نزدیک شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند لذا از کارشان شگفت زده شد و ایستاد.در این اثنا گربه ای تنومد که آثار هیبت وبزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد و گفت:برادران با ایمان!همواره دعا کنید زیرا اگر دعای خود را با شدت تکرار نمائید به درخواستتان استجابت می شود و از آسمان موش می بارد!سگ دانا با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان دور می شد با خود چنین گفت:در درک آنچه در کتاب ها هست،کودن تر از گربه ها نیست.مگر در کتاب ها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز از آسمان فرود می آید،استخوان است نه موش؟!
نگاشته شده در ساعت ۰۱:۲۹:۴۴
...................................................................................
راز موفقيت پسرک نوجوان سیزده ساله ای که عاشق جودم بود، یک روز که منار پدرش داخل ماشین نشسته بود، به علت تصادف دست چپش را از دست داد. پس از چند ماه که پدر می دید پسرش در حسرت جودوکارشدن دچار افسردگی شده ، او را به یک استاد بی نظیر فن جودو سپردو گفت : (( استاد، همین که او به آینده دلخوش باشه کافیه ... )) اما استاد سر تکان داد و گفت : (( نه ... او یقینآ قهرمان خواهد شد! )) پدر حرف مربی فرزندش را یک شوخی فرض کرد و ... اما استاد کارش را شروع کرد. او ابتدا به مدت هشت ماه فقط روی بدن سازی شاگرد نوجوانش کار کرد، سپس به فاصله دو ماه مانده به مسابقات نوجوانان ایالتی، تنها یک فن را به شاگردش آموخت، اما خوب آموخت! به این ترتیب نه تنهاقهرمان ایالت که چند ماه بعد قهرمان کشور نیز شد...! پس از پایان مسابقه، پدر در حضور فرزندش از استاد راز این قهرمانی را پرسیدو او گفت: (( دلیل پیروزی او این بود که ا.لآ به همان یک فن به خوبی مسلط بود، ثانیآ میدانست که اگر با همان یک فن به نتیجه نرسد شکست میخورد، ثالثآ تنها راه شناخنه شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ او توسط حریف بود، در حالی که او دست چپ نداشت ...! )) استاد سپس شاگردش را نوازش کرد و گفت : (( یاد بگیر در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. ))
نگاشته شده در ساعت ۰۱:۲۳:۵۵
...................................................................................